قبول حق پسرم
علي كيا جون از وقتي رفتي امامزاده نماز خون شدي وقتي بهت ميگيم الله اكبر كن زودي دستاتو ميبري اطراف گوشت بعدشم ميري سجده البته به سبك خودت ...
نویسنده :
مامان و بابا
0:03
زيارت قبول
خدايا من در كلبه فقيرانه خود چيزي دارم كه تو در عرش كبريايي خود نداري من چون تويي دارم ولي تو چون خود نداري ...
نویسنده :
مامان و بابا
0:54
ميخوام خودم بخورم
گل پسرم چند روز پيش قبل اينكه مريض بشي و تب كني واست ناهار آوردم كه بخوري هر كاري كردم نخوردي ميخواستي با دستاي خودت بخوري منو و بابام از فرصت استفاده كرديم و ازت عكس گرفتيم بعد تموم شدن غذا كاسه رو برگردوندي سرت آخر سرم لاي زير انداز راهي حموم شدي ...
نویسنده :
مامان و بابا
16:04
تلاش
این چه کاری مامان جان نمیگی میوفتم خدایی نکرده طوریم میشه اینجا داری تلاش میکنی که دستت برسه به ماشینت که انداختیش زمین ...
نویسنده :
مامان و بابا
14:15
بدون عنوان
از آفتاب گردان بياموز گل افتابگردان رو به نور ميچرخد و آدمي رو به خدا ما همه آفتابگردانيم اگر آفتابگردان به خاك خيره شود و به تيرگي ديگر آفتابگردان نيست آفتابگردان كاشف معدن صبح است و با سياهي نسبتي ندارد اينها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشايش ميكردم كه خورشيد كوچكي بود در زمين كه هر گلبرگش شعله اي بود و دايره اي داغ در دلش ميسوخت آفتابگردان به من گفت وقتي دهقان بذر آفتابگردان را ميكارد مطمئن است كه او خورشيد را پيدا خواهد كرد آفتابگردان هيچ وقت چيزي را با خورشيد اشتباه نميگيرد اما انسان همه چيز را با خدا اشتباه ميگيرد آفتابگردان راهش را بلد است و كارش را ميداند او جز دوست داشتن آفتاب و فهميدن خورشيد كاري ...
نویسنده :
مامان و بابا
17:57
گرد گيري
قربون پسر ماهم برم كه با اون دستاي كوچيكش كمك مامانش ميكنه خسته نباشي عزيزم ...
نویسنده :
مامان و بابا
20:04
ني ني عينكي
خودت عينك زدي چشت خودتم گريه ميكني اين ديگه چجوره شه؟ علي كيا جون ياد گرفتي چجوري عينك بزني تو چشمت وقتيم عينك بابارو ميبيني ميگي عينه يعني عينك ...
نویسنده :
مامان و بابا
12:46
بدون عنوان
نيما يوشيج در جشن يك سالگي فرزندش گفت: پسرم يك بهار يك تابستان يك پاييز و يك زمستان را ديدي از اين پس همه چيز جهان تكراريست جز مهرباني ...
نویسنده :
مامان و بابا
14:46
بدون عنوان
گل پسرم تو اين عكس دو ماهو نيم بيشتر نداشتي رفته بوديم قشم همچين داشتي بهارو نگاه ميكردي كه انگار تازه ديده بوديش ...
نویسنده :
مامان و بابا
12:55












