باز باران
باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه يادم آرد روز باران گردش يك روز دیرین خوب و شیرین توي جنگل هاي گيلان كودكي ده ساله بودم شاد و خرم نرمو نازك چست و چابك با دو پاي كودكانه مي دويدم همچو آهو مي پريدم ازلب جوي دور ميگشتم ز خانه مي شنيدم از پرنده از لب باد وزنده داستان هاي نهاني رازهاي زندگاني بس گوارا بود باران وه چه زيبا بود باران مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني بشنو از من كودك من پيش چشم مرد فردا زندگاني خواه تيره خواه روشن هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا ...
نویسنده :
مامان و بابا
21:36
من و سوين
علي كيا و هليا
ديروز بعد از ظهر با خاله اسما رفتيم جشن ده روزه گي هليا دختر دوست مامان شما خيلي از هليا خوشت اومده بود ميگفتي قشنگه مامان ...
نویسنده :
مامان و بابا
20:37
پارك مهاباد
5شنبه هفته پيش همراه عمه پروانه و صفا رفتيم مهاباد شما حسابي بازي كردي تو پارك يه جارو دستي ديدي و گرفتي دستت و شروع كردي به نظافت ...
نویسنده :
مامان و بابا
20:33
آتليه دو سالگي
مامان سوس كن
سر ظهر داشتيم با هم توپ بازي ميكرديم من حين توپ بازي با بابا صحبت ميكردم كه شما ناراحت شدي و گفتي مامان سوس كن حرف نزن همراه با مامان و بابا عاشق شيرين زبونيات هستن ...
نویسنده :
مامان و بابا
16:23
نقاشي نقاشي.نقاشي آي نقاشي
هنرنمايي گل پسرم
اين حركت از دايي امين ياد گرفتي وروجك ...
نویسنده :
مامان و بابا
16:01











