تولد بابا رضا
17 شهريور تولد بابارضا همه خونمون مهمون بودن بعد شام آقايون يكم بزن و برقص كردن و بعدش مراسم تولد شروع شد كيك آورديم شما همش خواب بودي فقط يه عكس ازت گرفتيم كه گريه ميكني ...
نویسنده :
مامان و بابا
0:49
پيش به سوي غار سهولان
علي كيا و مهراد سوار بر كالسكه اينجا خم شدي تا اسب نگاه كني يكشنبه تولد 16 شهريور تولد امام رضا بود رفتيم غار سهولان جاي قشنگي بود سوار قايقم شديم بعضي جاها عمق آب به 60 مترم ميرسيد موقع برگشتن از غار يه كاميون كنار ماشينامون پارك كرده بود كه شما حسابي ذوق كردي و ميگفتي ميخوام سوار شم ...
نویسنده :
مامان و بابا
0:46
هنر بابا
اين عكسارم بابايي گرفته از گلاي توي باغ ...
نویسنده :
مامان و بابا
0:27
بدون عنوان
پنج شنبه هفته پيش همراه مهمونا رفتيم باغ شبم مونديم شما كه علاقه خاصي به ماشين داري اونجام دست از سر ماشين بر نميداشتي ...
نویسنده :
مامان و بابا
0:22
بچه ها و مهمونا
هفته پيش خانواده خاله منيره و خاله آرزو يه هفته اي مهمونمون بودن روز اول خاله و دختر خاله ها و نوه ها اومدن واسه ديدنشون كلي بچه تو خونه بود شمام حسابي خوش به حالت بود ...
نویسنده :
مامان و بابا
21:47
ماشين بازي
تازگيا هر چيز گردي كه دم دستت مياد فرمونش ميكني وشروع ميكني به رانندگي با خودت ميگي چراغ قرمز شد وايميستي بعد چند ثانيه ميگي سبز شد حركت عاشق ماشين سواري هستي ولي نميدونم چرا از ماشين شارژياي تو پارك خوشت نمياد ماشيناي واقعي رو دوست داري ...
نویسنده :
مامان و بابا
21:31
باغ
جمعه باغ دختر عمه بابا دعوت بوديم خيلي باغ با صفايي بود اولش كه رسيديم يكم از خودمون پذيرايي كرديم رفتيم هلو كنديم از درخت انقد شيرين و آب دار بود شمام حسابي خوشت اومده بود بعدش كه آب باز كردن شما رفتي سراغ آب دستات يخ زده بود مگه ميتونستيم تو رو از آب جدا كنيم خلاصه آب بستن شما مجبور شدي كنار بري انقد بازي كردي بهت خوش گذشت كه نگو تو ادامه مطلب چندتا عكس از طبيعت اطراف باغ ميذارم خيلي قشنگ بود ...
نویسنده :
مامان و بابا
11:54
پارك ساحلي
پنچشنبه هفته پيش به اصرار عمو جمشيد شمارو برديم پارك ماشين سواري از آن جايي كه شما عشق ماشيني فكر ميكرديم سوار ماشينا بشي و نتونيم پياده ات كنيم ولي اينجوري نشد و هر كاري كرديم سوار ماشينا نشدي و فقط نگاه كردي آخر سرم گفتي بريم ديگه ...
نویسنده :
مامان و بابا
11:43
روشن كردن چراغ به سبك علي كيا
تازگيا يه چيزي مي گيري دستت و چراغ روشن ميكني و ميگي مامان ببين غذا خوردم دستم ميرسه اي شيطون ...
نویسنده :
مامان و بابا
17:19













