علي كياعلي كيا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 8 روز سن داره

دفترچه خاطرات علی کیا کوچولو

من متولد ۲۵خرداد ۹۱ ام

عروسي دايي

20 مهر عروسي دايي بود كه حسابي خوش گذشت جاي همه اونايي كه نبودن خالي اين چند وقته كه درگير مراسم عروسي بوديم زياد ميرفتيم خونه بابارضا شما از خدا خواسته يك ذوقي ميكردي كه نگو وقتي ميومديم خونه ميگفتي بازم ميريم خونه بابارضا چون سروصداي زيادو دوس نداري تو مراسم بعد از ظهر حضور نداشتي ولي رستوران و مراسم بعد شام بودي كه بابايي مواظبت بود تا به مامان بيشتر خوش بگذره كه حسابيم خوش گذشت ولي فقط تونستم يه عكس از شما بگيرم اونم به زور ...
26 مهر 1393

اتوبوس سواري

يه چند وقتي بود هر جا اتوبوس ميديدي ميگفتي ما هم سوار اتوبوس شيم بالاخره دل به دريا زديم  ديروز با عمه رفتيم بيرون و شما سوار اتوبوس شدي   ...
15 مهر 1393

دهكده بازي

                                                                                                     يكشنبه عيد قربان بود بعد از ظهر شمارو برديم پارك يكم تو پارك ب...
15 مهر 1393

بوي ماه مهر

باز آمد بوي ماه مدرسه بوي بازي هاي راه مدرسه بوي ماه مهر ماه مهربان بوي خورشيد پگاه مدرسه از ميان كوچه هاي خستگي ميگريزم در پناه مدرسه باز ميبينم ز شوق بچه ها اشتياقي در نگاه مدرسه زنگ تفريح و هياهوي نشاط خنده هاي قاه قاه مدرسه باز بوي باغ را خواهم شنيد از سرود صبحگاه مدرسه روز اول لاله اي خواهم كشيد سرخ بر تخته سياه مدرسه             ...
31 شهريور 1393

كودك دلبند من

گل پسرم جونم برات بگه كه اين روزا حسابي بازي گوش شدي تا حوصله ات سر ميره ميگي بريم باغ جمله بنديت كلي پيشرفت كرده وقتي ميخواي يه جا وايسي ميگي مامان واس ميدارم وقتي ميشورمت لخت ميدويي ميگي مامان با لخت ميرم به رعد و برق میگی برق و برق ميخوابي و ميگي مامان پرتو بكش روم اون روز میگم نرو اونجا میگی مثلا برم چی میشه بعضي وقتا ميگي مامان به نظرت اين چيه؟ دست چپ و راست ياد گرفتي با پاهات پاشنه پنجه ميكني كلمات انگيليسي رم به مرور ياد ميگيري صبحا از خواب بيدار ميشي ميگي صبح بخير اونروز شما بالا پيش عمه بودي و منم پرده آشپزخونه رو عوض كردم تا اومدي گفتي به به مامان چيكار كردي فعلا همينا ي...
31 شهريور 1393

نقاشي رو ديوار

  چند روز پيش رنگ انگشتيارو دادم بهت تا نقاشي كني يه زير اندازم انداختم زيرت تا فرش كثيف نكني خودمم تو آشپزخونه مشغول كار بودم كه يهو صدام كردي گفتي مامان بيا ببين چيكار كردم خدارو شكر كه رنگا با يه دستمال خيس از ديوار پاك شدن آخه وروجك ديوار جاي نقاشي من نميدونم ...
31 شهريور 1393

شهريارا سلام

  حيدربابا ، ايلديريملار شاخاندا سئللر ، سولار ، شاققيلدييوب آخاندا قيزلار اوْنا صف باغلييوب باخاندا سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه ! منيم دا بير آديم گلسين ديلوْزه   ...
27 شهريور 1393