وصل كن
پسر باهوش مامان و بابا يه چند وفتي ياد گرفتي كه شكلهاي شبيه همو پيدا كني و وصلشون كني بهم كلي ازين كار لذت ميبري ...
نویسنده :
مامان و بابا
16:33
ده بهمن
جمعه بعد از ظهر شما حوصله ات سر رفته بود و با هم رفتيم شهر بازي كلي كيف كردي بعدش رفتيم پارك جنگلي و آش خورديم برگشتني يه كيك كوچيك گرفتيم آخه تولد عمه آرزو بود به صرف كيك و چاي دعوتشون كرديم خونمون شما عمه رو كه ديدي بغلش كردي و گفتي عمه تولدت مبارك ...
نویسنده :
مامان و بابا
16:28
اولين قلك من
تولد خاله طوبا
5بهمن تولد خاله طوبا بود مامان كيك درست كردو رفتيم خونه بابا رضا دور همي يه تولد كوچيك گرفتيم اينم دايي امين و خاله طوبا هستن كه دارن روبوسي ميكنن ...
نویسنده :
مامان و بابا
20:39
حال اين روزهاي ما
قند عسل مامان و بابا ؛ اين روزاي ما پر شده از حرفاي قشنگ و شيطونياي شما انقد بلبل زبوني ميكني كه نگو دستات كرم ميزني و ميگي مامان دستام كرمي بايد جذب شه يا وقتي ميريم بيرون دم در ميگي مامان گاز بستي يا يه چيزي روغيب ميكني ميگي هجي مجي ناپرجي يا بعضي كلمات با اينكه بلدي اشتباه تلفظ ميكني و ميگي وقتي كوچولو بودم ايجوري ميگفتم يه چند وقتي ميشه كه بهونه گير شدي و سر هر چيز كوچيكي قشقرق به پا ميكني كلي گريه ميكني و داد ميزني كه البته اينا اقتضاي سنت هر از چند وقتي رفتارهاي جديدي از خودت نشون ميدي امروز دراز كشيدي رو فرش آشپزخونه ميگي بب...
نویسنده :
مامان و بابا
16:28
كاردستي مامان و علي كيا
چند روز پيش مامان و علي كيا تصميم گرفتن يه كار دستي با كمك هم درست كنن ماماني كاغذارو برش ميزد و علي كيا ميچسبوند رو ديوار آخر سرم دوربين گرفت دستشو از شاهكار هنري مامان و خودش عكس گرفت آخه جديدا عاشق عكاسي شده ...
نویسنده :
مامان و بابا
16:27









