علي كياعلي كيا، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 9 روز سن داره

دفترچه خاطرات علی کیا کوچولو

من متولد ۲۵خرداد ۹۱ ام

ده بهمن

جمعه بعد از ظهر شما حوصله ات سر رفته بود و با هم رفتيم شهر بازي كلي كيف كردي بعدش رفتيم پارك جنگلي و آش خورديم برگشتني يه كيك كوچيك گرفتيم آخه تولد عمه آرزو بود به صرف كيك و چاي دعوتشون كرديم خونمون شما عمه رو كه ديدي بغلش كردي و گفتي عمه تولدت مبارك ...
14 بهمن 1393

تولد خاله طوبا

5بهمن تولد خاله طوبا بود مامان كيك درست كردو رفتيم خونه بابا رضا دور همي يه تولد كوچيك گرفتيم اينم دايي امين و خاله طوبا هستن كه دارن روبوسي ميكنن   ...
8 بهمن 1393

حال اين روزهاي ما

قند عسل مامان و بابا ؛ اين روزاي ما پر شده از حرفاي قشنگ و شيطونياي شما انقد بلبل زبوني ميكني كه نگو دستات كرم ميزني و ميگي مامان دستام كرمي بايد جذب شه يا وقتي ميريم بيرون دم در ميگي مامان گاز بستي يا يه چيزي روغيب ميكني ميگي  هجي مجي ناپرجي  يا بعضي كلمات با اينكه بلدي اشتباه تلفظ ميكني و ميگي وقتي كوچولو بودم ايجوري ميگفتم يه چند وقتي ميشه كه بهونه گير شدي و سر هر چيز كوچيكي قشقرق به پا ميكني كلي گريه ميكني و داد ميزني كه البته اينا اقتضاي سنت هر از چند وقتي رفتارهاي جديدي از خودت نشون ميدي امروز دراز  كشيدي رو فرش آشپزخونه ميگي بب...
4 بهمن 1393

كاردستي مامان و علي كيا

چند روز پيش مامان و علي كيا تصميم گرفتن يه كار دستي با كمك هم درست كنن ماماني كاغذارو برش ميزد و علي كيا ميچسبوند رو ديوار آخر سرم دوربين گرفت دستشو از شاهكار هنري مامان و خودش عكس گرفت آخه جديدا عاشق عكاسي شده   ...
4 بهمن 1393

بابا شدم

تازگيا علاقه خاصي پيدا كردي به بابا شدن دوست داري شبيه بابا شي ميري كلاه و شال و دستكش بابا رو ورميداري و ميپوشي ميگي بابا شدم گل پسرم آرزوي منم اينكه شبيه بابا شي آخه بابايي همه چي تموم ...
4 بهمن 1393

زردآبي

مامان و علي كيا در حال نقاشي مامان: علي كيا ميخوام رنگ زرد و آبي رو باهم قاطي كنم فكر ميكني چه رنگي شه؟ علي كيا: زردآبي ...
26 دی 1393

جريمه

ديشب سه تايي باهم رفتيم دهكده بازي شما كلي بازي كردي البته بيشترشو ماشين سواري كردي با ماشين اينور اونور ميرفتي وقتي يكي بهت ميخورد زود از ماشين پياده ميشدي و برگه جريمه خيالي رواز جيبت در مياوردي و جريمه ميكردي بچه هارو بعدشم برگه هاي باقي مونده رو ميذاشتي تو جيبت بچه ها مات و مبهوت شمارو نگاه ميكردن كه چيكار ميكني انگار كه از فضا اومدنو چيزي از پليس و قانون نميدونن منو بابايي كلي خنديديم اميدوارم هميشه و همه جا به قانون احترام بذاري عزيزم ...
26 دی 1393

قلك

علي كيا: مامان بريم از بانك پول بگيريم مامان: براي چي پسرم؟ علي كيا: بندازيم تو قلك بابا: پسرم بانك خودش يه قلك بزرگه همگي با هم ...
8 دی 1393