دفترچه خاطرات علی کیا کوچولو

جشن تولد 3سالگي

تم تولدم كار مامان اينم از كادوهاي تولد دست همگي درد نكنه شب خوبي بود انشاالله جشن تولد صدو بيست سالگيت دلبندم (شب موقع خواب بهت ميگم تولدت مبارك ميبوسيم و ميگي انشاالله جشن تولد تو ) ...
26 خرداد 1394

عقد كنون خاله اسما

پنجشنبه شب عقدكنون خاله اسما بود شما تا تونستي شيطوني كردي البته شيطونيات زيادم بد نبود بيشترش ميرفتي سراغ عروس و داماد آخر سرم شاباشارو از تو سفره ور داشتي و ريختي رو سر خاله اسما و عمو امير همه زديم زير خنده تا 4 صبح هم بيدار بودي البته يه شب كه هزار شب نميشه مگه نه؟ ...
23 خرداد 1394

مهد قرآن

ديروز اولين جلسه مهد قرآن بود شما بعد اينكه ناهار خوردي شروع كردي به نق زدن چرا نميريم پس كي ميريم و ازين حرفا نيم ساعت مونده به شروع كلاس راه افتاديم رفتيم اولش يكم نشستم تو كلاس ولي بعد رفتم بيرون كلاس تا شما عادت كني به محيط پسر خوبي بودي اصلا گريه نكردي   ...
17 خرداد 1394

چاقو

ديروز داشتي با قيچي مقوارو برش مي دادي منم مشغول كار بودم كه يهو اومدي گفتي مامان ببين چاقو درست كردم قربون پسر هنرمندم ...
12 خرداد 1394