دفترچه خاطرات علی کیا کوچولو

زندگي مامان و بابا

يه روز جمعه قشنگ

روز جمعه همراه دايي اينا رفتيم تو دل طبيعت چه آب و هوايي آدم كيف ميكرد شما هم كلي بدو بدو كردي اينجام نشستي تو ماشين بزور ميخواي كلاج بگيري انقد خوشحال ميشي وقتي پات به كلاج ميرسه زياد طول نميكشه عزيزم اندكي صبر ... ...
23 فروردين 1394

سيزده بدر(باغ بابا رضا )

سيزده بدر رفتيم باغ بابارضا يه سي نفري بوديم ناهارم كوفته داشتيم تولدم داشتيم كه شمعشو شما فوت كردي كليم رقصيدي تراكتور سواريم كردي خلاصه خيلي خيلي خوش گذشت انقد خسته بودي كه ساعت 9 شب خوابيدي و ساعت ده صبح بيدار شدي ...
14 فروردين 1394

طبيعت زيباي سد

12 فروردين همراه عمه و مامان ريز (مامان بابايي) رفتيم سد خيلي قشنگ بود شما هم يه فرفره گرفته بودي دستت اينور اونور ميرفتي بعدشم كه نگهبان سد ديدي كلاه گذاشتي سرت و گفتي بنگ بنگ من آقاي پليسم روز خوبي بود   ...
14 فروردين 1394

يه سفر نصف روز به تبريز

ارگ عليشاه  8فروردين يهو تصميم گرفتيم بريم تبريز چون بابا مرخصي نداشت بعد از ظهر حركت كرديم يه گشتي تو شهر زديم و آخرسرم رفتيم شام رستوران ايماني مهمون بابارضا با اينكه فرصت خيلي كم بود ولي خوش گذشت ساعت دو بود رسيديم خونه ...
9 فروردين 1394

نوروز 1394

آرزويم  اين است آسمانت بي غبار سهم چشمانت بهار قلبت از هر غصه دور بزم عشقت پر سرور بخت و تقديرت قشنگ عمر شيرينت بلند ...
2 فروردين 1394
1