دفترچه خاطرات علی کیا کوچولو

آن روزها

اين كتاب مامان و بابا برات خريدن تا شعراشو ياددت بدن خيلي شعراشو دوست داري شعر انارم حفظ كردي آفرين به تو كه انقد با هوشي ...
29 آبان 1393

سالگرد ازدواج

ديروز سالگرد ازدواج مامان و بابا بود مامان كيك و شام درست كرد و رفتيم خونه بابارضا نوش جان كرديم جاي  ماماني خاله اسما حسابي خالي بود آخه چند روزي رفتن تهران   ...
29 آبان 1393

88.8.28

زندگي رويايي ست  مرگ بيداري از آن و تو چون پروازي رويايي ترين صحنه هر رويايي وه چه زيباست تعبير تو در بيداري   ...
29 آبان 1393

كمك حال مامان

گل پسرم شما ظرف شدن خيلي دوست داري ديروز كه كلي كار داشتم اومدي و صندلي گذاشتي جلو سينك و شروع كردي به شستن پارچ شير انقد حال ميكردي البته مواظب هدر نرفتن آبم بودم آب ميبستي بعد اينكه كارت تموم ميشد شروع ميكردي به شستن يه نيم ساعتي بدون هيچ حرفي مشغول بودي منم كلي ازت تشكر كردم كه كمكم كردي پسر ماهم ...
29 آبان 1393

يه روز قشنگ پاييزي

امروز ظهر سه تايي باهم رفتيم گردش چون بابا شب قرار بره سركار ظهر رفتيم گردش طبيعت پاييز انصافا حرف نداره چندتا عكس گرفتيم رفتيم كنار رودخونه شما يه سنگ بزرگ برداشتي و انداختي تو آب و شلوار بابا خيس شد البته نه رياد سنگ انداختن تو آب دوست داري ناهارم رفتيم بيرون حسابي خوش گذشت ممنون بابايي ...
16 آبان 1393

تاسوعا و عاشورا

تاسوعا و عاشورا همراه ماماني و خاله طوبا و خاله اسما وعمه آرزو رفتيم مراسم عزاداري يك پدري از من در آوردي كه نگو با كلي مصيبت نگه ات داشتيم خونه كه بوديم ميگفتي بريم مسجد ولي مسجد كه ميرفتيم تا صدا بلند ميشد بهونه ميگرفتي كه بريم خونه منم هر جور شده نگه ات داشتم تا عادت كني به صداي بلند و مراسم عزاداري يه دوست واسه خودت پيدا كردي و يكم با اون مشغول شدي تا مراسم تموم شد من كه هيچي از مراسم دست گيرم نشد شيطون بلا ...
16 آبان 1393

بچه هاي همسايه

اوايل آبان بود رفتيم باغ بابا رضا ناهار و خورديم و شما يكم خوابيدي و بعد بيدار شدن گفتي بريم گاو هديه رو ببينيم هديه دختر همسايه باغ بابا رضاست يه چندتايي گاو دارن كه شما عاشق شوني ميري پيششون و نازشون ميكني دست وردارم نيستي با كلي خواهش تمنا ازشون دل ميكني خلاصه حكايتي داريم با اين گاوا ...
16 آبان 1393