دفترچه خاطرات علی کیا کوچولو

باز باران

باز باران با ترانه با گوهرهاي فراوان مي خورد بر بام خانه يادم آرد روز باران گردش يك روز دیرین خوب و شیرین توي جنگل هاي گيلان كودكي ده ساله بودم شاد و خرم نرمو نازك چست و چابك با دو پاي كودكانه مي دويدم همچو آهو مي پريدم ازلب جوي دور ميگشتم ز خانه مي شنيدم از پرنده از لب باد وزنده   داستان هاي نهاني رازهاي زندگاني بس گوارا بود باران وه چه زيبا بود باران مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني رازهاي جاوداني, پندهاي آسماني بشنو از من كودك من پيش چشم مرد فردا زندگاني خواه تيره خواه روشن هست زيبا, هست زيبا, هست زيبا   ...
29 مرداد 1393

علي كيا و هليا

ديروز بعد از ظهر با خاله اسما رفتيم جشن ده روزه گي هليا دختر دوست مامان شما خيلي از هليا خوشت اومده بود ميگفتي قشنگه مامان   ...
14 مرداد 1393

پارك مهاباد

5شنبه هفته پيش همراه عمه پروانه و صفا رفتيم مهاباد شما حسابي بازي كردي تو پارك يه جارو دستي ديدي و گرفتي دستت و شروع كردي به نظافت ...
14 مرداد 1393

مامان سوس كن

سر ظهر داشتيم با هم توپ بازي ميكرديم من حين توپ بازي با بابا صحبت ميكردم كه شما ناراحت شدي و گفتي مامان سوس كن حرف نزن    همراه با     مامان و بابا عاشق شيرين زبونيات هستن ...
2 مرداد 1393
1