دفترچه خاطرات علی کیا کوچولو

زندگي مامان و بابا

بستگي

ديروز بعد از ظهر به همراه عمه رفتيم نمايشگاه عمه برا شما اتوبوس خريد داشتيم ميگشتيم كه شما گفتي اتوبوس ميخوام بابام گفت پسرم ميوفته ميشكنه گفتي نه بابا با بستگي ميبرم منظورت از بستگي بسته بندي بود قربون پسرم برم كه انقد شيرين زبون ...
21 اسفند 1393

يه نقاشي زيبا

ديروز صبح تخته وايت بردتو آوردم تا با هم نقاشي بكشيم گفتم علي كيا شما يه چيزي بكش يهو يه سيب كشيدي اين اولين باري بود كه نقاشي ميكشيدي كه شبيه چيزي بود هميشه يا يه خط راست ميكشيدي ميگفتي مار يا هم خط خطي و نقطه نقطه كلي ذوق كردم پسرم آفرين به شما ...
21 اسفند 1393

عمه بي نوا

گل پسري ديروز عمه رو تو اتاق مامان و بابا زندوني كرده بودي ميگفتي عمه كار بد كرده واسه همون بعد از كلي معذرت خواهي رضايت دادي تا عمه آزاد شه ما كه هيچ وقت همچين كاري با شما نكرديم ...
21 اسفند 1393

روغن كمل

چند روز پيش داشتي با ماماني بازي ميكردي برگشتي گفتي: ماماني تو كاميون شو من كمل بريزم از تبليغات تلوزيون ياد گرفتي جوجو ...
10 اسفند 1393