دفترچه خاطرات علی کیا کوچولو

ديد آموز

گل پسرم با كارتاي ديد آموز حسابي مشغول ميشه و كلي چيز ياد ميگيره گاو و ماهي و جوجه و موز و سيب و هندونه رو ياد گرفته و نشون ميده مامان و بابا از اين كارتا واسه تحريك نيم كره راست مغز شما هم استفاده ميكنن مامان اسمشو گذاشته ورزش نيم كره ...
24 مهر 1392

كمال الملك

ماماني يه مقواي سفيد چسبونده پشت در تا شما بتوني روش نقاشي بكشي شمام با اون انگشتاي كوچيكت رنگارو ورميداري و ميكشي رو مقوا بعدشم با دستمال پاكشون ميكني قربونت برم ...
24 مهر 1392

غال

علي كيا جون جديدأ هر چيزي كه دستت مياد و فكر ميكني به درد نخوره زودي نشون مامان وبابا ميدي و ميگي غال يعني آشغال جاي سطل اشغالم ميدوني و اشاره ميكني و از ما ميخواي كه ببريمت پيشش آخه مامان از دست شما سطل گذاشته لب پنجره تا آشغالارو وسط اتاق نريزي وقتي غال و ميندازي تو سطل انقد خوشحال ميشي كه انگار دنيارو بهت دادن فداي تو كه انقد تميزي ...
18 مهر 1392

بهای راستی !

حضرت شمس می فرماید : تو را یک سخن بگویم: این مردمان به نفاق خوشدل می شوند ، و به راستی غمگین می شوند .او را گفتم تو مرد بزرگی هستی و در عصر یگانه ای؛ خوشدل شد و دست من گرفت و گفت مشتاق بودم و مقصر بودم . و پارسال با او راستی گفتم؛ خصم من شد و دشمن شد عجب نیست این!؟ با مردمان به نفاق می باید زیست ،تا در میان ایشان به خوشی باشی. همین که راستی اغاز کردی ،به کوه و بیابان برون می باید رفت که میان خلق راه نیست   علی کیای عزیزم  ؛ كنار دريا، با آب همزبان بودم . ميان توده رنگين گوش ماهي ها، ز اشتياق تماشا چو كودكان بودم ! به موج هاي رها شادباش مي گفتم ! به ماسه ها، به صدف ها، حباب ها، كف ها،...
17 مهر 1392