دفترچه خاطرات علی کیا کوچولو

بنيامين جون

من پري روز با مامان و خاله اسمام رفته بوديم ديدن بنيامين كم مونده دو ماهش بشه من همش ميخواستم باهاش بازي كنم ولي مامانم نميذاشت آخه كوچولو ميترسيد ناخواسته دست و پاشو بكشم خيلي با مزه است موش بخوردت وروجك ...
26 مرداد 1392

بدون عنوان

پسرنازم اين ماشينت موزيكال وچراغاش روشن مشه و حركت مينه تو خيلي دوسش داري ولي نميدونم چرا كله شو ميكني بعدشم سعي ميكني كله شو بذاري سر جاش اين چه كاري آخه مامان جان؟ ...
24 مرداد 1392

شهربازي

ديشب به اتفاق خاله و دايي رفتيم شهر بازي اول سوار چرخ و فلك شديم مات و مبهوت داشتي اطراف نگاه ميكردي بعدشم سوار اسمش يادم رفته شدي البته باباييم كنارت بود درك درستي ازش نداشتي يكم برات زود آخرش خسته شدي و خودت انداختي بغل بابا شب خوبي بود خوش گذشت جاي زن دايي و عمو ... خالي بود ...
24 مرداد 1392

علي كيا پشمك به دست

   روز عيد فطر بعد برگشتن از صحرا يسر رفتيم پارك اين پشمكم گرفته بودي دستت ول كنم نبودي نمي خورديش فقط دوست داشتي باهاش بازي كني سوار سرسره ام كه شدي همش حواست به صداي موتور برق پشمكيه بود نميدونم چرا انقد از ماشين و موتور و ازين جور چيزا خوشت مياد دوست دارم پسرم ...
21 مرداد 1392