دفترچه خاطرات علی کیا کوچولو

زندگي مامان و بابا

بدون عنوان

لباس مهموني پوشيدم برم جشن تولد ساحل جون البته قبلش مامانم داشت ازم عكس ميگرفت منم داشتم با پرده بازي ميكردم ...
30 دی 1391

بدون عنوان

چند روز پيش مريض شده بودم واسه تسكين درد داشتم با داروهام بازي ميكردم البته مامان و بابام سرما خوردن خانوادگي مريض شديم ...
30 دی 1391

بدون عنوان

اي زنبور طلايي نيش ميزني بلايي زمستونا خوابيدي خواب بهارو ديدي پاشو پاشو بهار گل وا شده دوباره پاشو برو به صحرا شيره بگير ز گلها عسل بيار براي علي كيا   اين شعرو عمه آرزو واسم ميخونه منم كيف ميكنم ...
28 دی 1391