دفترچه خاطرات علی کیا کوچولو

زندگي مامان و بابا

گفتگوی کودک و خدا

کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:«می گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟» خداوند پاسخ داد: « از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.» اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه :«اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.» خداوند لبخند زد «فرشته تو برایت آواز می خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.» کودک ادامه داد: «من چطور ...
12 ارديبهشت 1391

پوزش !!

راستی وبلاگ علی کیا کوچولوی ما قراره سر و سامون بگیره حسابی خلاصه اینکه درهم برهمی اول کارو بر ما ببخشایید عزیزان بیننده ...
5 ارديبهشت 1391